آقا ، من باید با یک بچه زیادی ! کنجکاو چه کنم ؟ دیروز رفتم می بینم تمام سی دی ها و دی وی دی ها به هم ریخته . می گم حلما ، مامانی اینها چرا به هم ریخته س ؟
حلما : می گم مامان داشتم دی وی دی نگاه می کردم دیدم چند تاش خش !!!!!!! داره ، رفتم همه رو خمیر دندون زدم و شستم ، گذاشتم خشک بشه !!!! تا سی دی هامون درست شه !!
من : 
خداجونم ، این کارو دیگه از کی یاد گرفتی مامان ؟؟؟ زدی همه سی دی ها رو خمیر دندونی کردی و خرابشون کردی !!!!
به خدا از من یاد نگرفته ، حالا من هستم و یک عالمه سی دی و دی وی دی خمیردندونی !!!!!!!
***
بابای حلما هنوز دست بردار نیست . هنوز هرجا که پیش بیاد میره و از دیگران می خواد با من حرف بزنن که برگردم . جالبیش اینه که با هرکی حرف می زنه هنوز خانومم ، خانومم ، می کنه و من حرصم در میاد . نمی دونم دیگه به چه زبونی بهش بگم برو پی زندگیت و برای همیشه فکر منو از سرت بیرون کن . خنده داره ، می گه فکر می کردم همه حرف هاش شوخی بوده !!!! ، باور نمی کردم روزی بیاد که از زندگیم بره بیرون . می دونین چرا ؟
هر موقع بهش می گفتم این راه زندگی کردن نیست . تو زندگی متاهلی باید مسئولیت پذیر باشی . با زندگی مجردی خیلی فرق داره ، این راهی که تو می ری اشتباهه ، کی می خوای به خودت بیای ؟
می خندید و مسخره می کرد . حالا کجای حرف های من به شوخی شباهت داشته ، نمی دونم . ۱۰ سال فرصت کمی نبوده برای اصلاح شدن ، ۱۰ سالی که مداوم من اعلام می کردم که من همیشه این تحمل رو ندارم . من همیشه نمی تونم نبینم ، نشنوم ، نفهمم ، بی خیال باشم ، بگذرم ، گذشت کنم . کی می خوای به حرف های من اهمیت بدی و متوجه باشی راهی که میری اشتباهه و داری کمک می کنی که بالاخره یک روز این زندگی از هم بپاشه .
برام جالبه که هیچ وقت هیچ حرف من رو جدی نگرفته حالا ، می گه فکر می کردم شوخی می کنه !!!! اشک ریختن های من ، خواهش های من ، التماس های من ، که این زندگی رو خیلی پاش زحمت کشیدیم ، خرابش نکن ، شوخی بوده ؟ این که می گفتم به درستی و اشتباهی کارهات فکر کن ، شوخی بوده ؟ یادش رفته ، در جوابم می خندید و می گفت من همینم ، من مردم ، آزادم هرکاری ! دلم می خواد بکنم ، تو هم حق حرف زدن نداری . حق نداری برای من تکلیف تعیین کنی . حالا می گه با من شوخی کرد . رو ، رو برم به خدا . یادش رفته که می گفتم دارم داغون می شم تو این زندگی ، هر شبم اشکه ، هر روزم غصه ، کاری نکن که دیگه تحملم تمام بشه و بزنم زیر همه چیز . یادت باشه اگه روزی رفتم دیگه هرگز برنمی گردم . می خندید و می گفت من خوشحال می شم تو بری . من از خدامه . دستشو می گرفت رو به در و می گفت یا علی همین الان ، تو بری من زندگی می کنم . خوب ، حالا برو زندگی کن .
اما ورق برگشت ، الان من دارم زندگی می کنم . من شادم ، خدا محبت می کنه ویکی یکی مشکلات رو از سر راهم بر می داره ، تو چه وقت هایی که با هم خوب بودیم و چه وقت هایی که ناراحت بودی ، به من و خانواده م فحش های ناموسی دادی ، بددهنی کردی ؛ از دیدن گریه من خندیدی و منو مسخره کردی . تو منو تحقیر کردی .تو منو ندیدی ، اما الان من خوبم ، خانواده م و دکترم ، به خاطر روحیه من خوشحالند . به قول دکترم ، سهم من از زندگی این نبود .تو برای همیشه برای من مردی . سعی کن این رو متوجه باشی .روزی که تصمیم گرفتم دیگه تو زندگیم نباشی روزی بود که تمام دکترهایی که رفتم ، از تمام صاحب نظرانی که نظر بی تعصب دادند ، پرسیدم و مشورت کردم و فهمیدم که ایراد های شخصیت تو به هیچ وجه درست شدنی نیست مگر اینکه خودت بخواهی که ۱۰ سال نخواستی و روز به روز ظلم کردن هات رو بیشتر کردی . دیگه هیچ وقت پام رو تو زندگی تو نخواهم گذاشت . این رو مطمئنم .
و حالاست که دارم به این حرف تو فکر می کنم که به همه عالم و آدمی که باهاشون حرف می زنی می گی که ما تو زندگی هیچ مشکلی با هم نداشتیم . من هیچ وقت مشکلی احساس نکردم . به قول دکترم که حسابی تورو زیر و رو کرده بود و تو به هیچ وجه نشانه هایی از اصلاح شدن نشون ندادی ، گفت که حق داره بگه ما هیچ مشکلی نداریم . من هیچ وقت نگذاشته بودم مشکلی احساس کنه . با خریتم . با کوتاه اومدن هام . با صبوری کردن های بیخودم . با سازگاری های بیجا . اما دیگه حواسم جمعه که یک راه اشتباه رو دو بار نرم . اینو مطمئن باش.....................
فقط اینو می گم ، بیمار بودن ، بدبین بودن ، بددهن بودن ، کتک زدن ، همه انسان ها رو یا سیاه یا سفید دیدن ، مسئولیت پذیر نبودن در قبال زندگی متاهلی ،خودخواهی و غرور بی جات بیماری نبود ؟
من و بچه رو همه جور تو زندگی ، تو تنگنا قرار دادن ، طبیعی بود ؟ این که با وجود تمام رسیدگی های من که آخر جلو دکترم بهش اعتراف کردی ، تو هرزه بودی ، دوست های مجرد و از خودت بدتر رهات نمی کردن . جلو چشم های من به روابطت با دخترهای دیگه افتخار می کردی و جز به جز روابطت رو توضیح می دادی . اشک من رو می دیدی و با خنده و افتخار کردن ادامه می دادی . روزی که یک سری وسایل رو ته کمدت پیدا کردم و به دوست هات گفتم که اینها چیه ؟ و باور نمی کردم . انکار می کردم که تو هرگز با این همه محبت و رسیدگی که به تو دارم ، سر از جای دیگه در بیاری ، در جوابم بعد از ماه ها که به روت آوردم . بعد از ماه ها که فهمیده بودی من می دونم و به روت نمی یارم . فقط خندیدی و حرف های بی ربط تحویلم دادی . حالم ازت به هم می خوره . اینو می فهمی ؟ از مظلوم نمایی کردن هات . از اشک ریختن هات . از خواهش کردن هات حالم به هم می خوره ، سعی کن این رو بفهمی .........................