خانه آرشيو تماس با من

 

عشق - آرامش - زندگي

آرام


 

 دوستان

 

يسنا
آنای عزیز
ساروی کیجا
ورونیکا و مامانش
باغ بی برگی
نازخاتون
ویولت
فراز
پانته آ
گل های ما
سامان و سوگند
بابای کلوچه خوردنی
غزل و مامانش
امشاسپندان
ماندانا
فروغ
شبنم
سـانــاز
خاطرات خانواده
نوشی و جوجه هاش
روزنگار خانم شین
پشت دریاها
آلیـس
شیوا
لیلا




 

 

۱۳۸٦/۱۱/٢٩

تغییر آدرس

دوستان عزیزم به دلایلی مجبور شدم وبلاگم رو عوض کنم . از این به بعد در این آدرس

http://aaram-helma.persianblog.ir

وبلاگ من رو می بینید . در ضمن به یاری سبز شما نیازمندیم !! چطور می شه کل آرشیو رو به وبلاگ جدید منتقل کرد ؟ کسی می دونه ؟؟؟

آرام

۱۳۸٦/۱۱/٢۸

‏‎بیان احساسات ! - 4 سال پیش در چنین روزی

  

این پست ۲۰۳ مین پست این وبلاگه در طی ۴ سال . از روزی که تصمیم گرفتم اسم این وبلاگ رو بگذارم عشق - آرامش - زندگی . سه چیزی که برام خیلی مهم بوده ، هست و خواهد بود ، عشق داشتن ، آرامش داشتن و زندگی کردن . ۴ سال گذشت و پنجمین سال رو آغاز می کنم .....

***

تو جمع دوستانم که یک روز در هفته دور هم جمع می شیم ، دو روانشناس ( کارشناس ارشد و دکترا ) هم هستند که به جمع دوستان پیوستند و کلی باعث خوشحالی ما شدند . مدتیه داریم به کمک دو دوستی که گفتم روی روابط و احساساتمون کار می کنیم و جزوه هایی که به ما می دند و توصیه هایی که می کنند بسیار بسیار مفید و جالبه . هر از گاهی تعدادیش رو اینجا می نویسم چون فکر می کنم دونستنش برای همه مفیده ... وقتی احساس خوبی دارید ، حس خوب خودتون رو با چه کلماتی بیان می کنید ؟؟ آیا می گید ( من احساس خوبی در مورد ... دارم ؟؟ ) . آیا از کلمه گنگ و کلی ِ ( خوب )‌استفاده می کنید یا توانایی دارید احساساتتون رو با کلمه ای بیان کنید که توان بیان احساساتتون رو افزایش بده و بتونید تمام سطوح عواطفتون رو با بیان اون کلمه ، نشون بدین ؟؟؟ نوع کلماتی که برای ابراز احساساتتون انتخاب می کنید باعث می شه توانایی برقراری ارتباط کامل و دقیق با احساستون رو داشته باشید . کلماتی مانند : خوشحال ، هیجان زده ، اشتیاق ، افتخار ، خاطر جمعی ، دلپذیر بودن ، سر زندگی ، بی نیازی ، بالغ بودن ، ...... از این دسته اند . شما، وقتی نیازتون تحقق می یابد ، احساس خوب خودتون رو با چه کلماتی بیان می کنید؟؟ ( ادامه دارد ..... )  

آرام

۱۳۸٦/۱۱/۱٧

باز هم دخترکم

مامان و دختر داریم با هم بازی می کنیم . یه دفعه احساساتم قلنبه ! می شه و فسقلی رو می چلونم حسابی و ماچ مالیش می کنم و فشارش می دم اینقدر که جیغش درمیاد . می گم : من قربونت برم الهی . تو نفس منی . تو عزیز منی .تو زندگی منی . تو دنیای منی . تو مامان منی .....

می گه : باز به من گفتی مامان ؟ چند بار بگم من از تو کوچیک ترم . بچه تم نه مامانت ، برو به مامان خودت این حرفارو بزن نه به من !!!

می گم : آخه تو عزیزمی . آخه قلبمی . آخه عمرمی . فدات بشم من . ( جیغ ! می زنم )‌ هلاکتم بچه، می دونی ، هلاکتم .....

یه دفعه از دستم فرار می کنه ، دستشو می زنه به کمرش و با ناز و ادا می گه : ماماااااان ، می شه حالا که هلاکمی منو ببری ستاره یه عااااااالمه بازی کنم ؟؟؟

آخ بچه جون ، تو خوب راه خر کردن منو بلدی به خدا .......

***

تو ستاره فارس بعد از بازی حلما آمدیم پایین و طبق معمول مشغول خرید درمانی ! ام . دارم تو ویترین کفش ها رو می بینم و حلما میره توی مغازه . همین که میام دنبالش برم تو ، یه دفعه با هیجان می پره جلوم و می گه ماماااااان بدو بیا ببین آقاهه به دیوار مغازه ش پوست الاغ !!!! ‌آویزون کرده !!......

من :

مغازه دار و مشتری ها :

آرام

۱۳۸٦/۱۱/٧

آدم فضول خر است .....

می دونین چقدر بدم می یاد وقتی دارم با تلفن حرف می زنم ، همکارم که روبروی من می شینه ، ییهو ! بلند شه بیاد سر میز من مثلا کارم داره و همچین چشم بدوزه به من ، و من هرچی نگاش کنم و سر تکون می دم نه میره نه حرفشو می زنه . به این نتیجه می رسم که

آدم فضول خر است .

وقتی که داری با یک دوست در یک مورد خاص صحبت می کنی و نفر سوم یه دفعه وسط حرف وارد می شه و خیلی شیک شروع می کنه نظر دادن در مورد ادامه بحث ، به این نتیجه می رسم که

آدم فضول خر است .

وقتی یکی از افراد فامیل که ماهی یکبار همدیگرو می بینیم ، به محض اینکه تورو دید ، پشت سرت یک اظهار نظر در مورد مسائل شخصیت می کنه ، به این نتیجه می رسم که

آدم فضول خر است .

وقتی با موبایل داری تو حیاط شرکت ، یواش یواش حرف می زنی  یکی از همکارها با یک لبخند مکش مرگ ما مسیرشو عوض می کنه و از وسط حیاط یه دفعه میاد سمت تو که گوشه حیاط ایستادی و با چشم های خیره ، برو بر نگات می کنه ، جلوت که رسید لبخندشو پهن تر می کنه و یه دفعه می گه ، خانم فلانی تلفن سوخت ، ول کن بیچاره رو . علاوه بر اینکه دلت می خواد بزنی تو گوشش ، به این نتیجه می رسی که

آدم فضول خر است .

ما کی یاد می گیریم به حریم هم احترام بگذاریم ؟ کی یاد می گیریم وقتی چیزی به ما مربوط نیست ، به جای اینکه دماغمونو تو کفش طرف مقابل فرو کنیم ، سرمونو بندازیم پایین و زندگیمونو بکنیم و اینقدر با مسائل خصوصی مردم برای خودمون سرگرمی درست نکنیم . ها ؟ کی یاد می گیریم ؟؟؟

آرام

۱۳۸٦/۱٠/٢٤

به تو دخترکم

دخترکم به این فکر می کردم که این چندروزه که مامان نبودن من و تو فرصت با هم بودن بیشتری داشتیم . چقدر با هم حرف زدیم . هرشب به قول خودت مثل موقعی که نی نی بودی اومدی چسبیدی به سینه من و خوابیدی . با دو تا دست کوچولوت دو طرف صورتم و گرفتی و گفتی مامان دوست دارم . عاشقتم . عزیزکم نصفه شب چندین بار بیدار شدم و به صدای دلنشین نفست گوش دادم که از هر آهنگی برام زیباتره . و دیدن چهره ی معصومانه تو وقتی که خوابی . عزیزدلم هیچ می دونی مامان چه عذاب وجدانی می گیره وقتی در برابر تو کم می یاره و صداش رو بالا می بره .آخه تو خیلی شیطونی می کنی دخترکم و مثل بچگی خود من سرکشی . دخترم فقط من زیاد نگران توام ، که با این همه کار خطرناک کردن کار دست خودت ندی .  هیچ می دونی مامان چقدر ناراحت می شم از این که توی طفل معصوم فقط داری بچگی می کنی و من ، آدمی که به خاطر تحمل اون شرایط سخت ، تبدیل شده به یه آدم نگران ، گاهی عصبی ، چه عذابی رو تحمل می کنم وقتی در برابر مقاومت تو کم می یارم و صدام رو برات بلند می کنم . معذرت می خوام از تو عزیزکم و باید اعتراف کنم که هیچ وقت ، هرگز فکر نمی کردم بچه داری کاری به این سختی باشه . آخ مادر که می دونم وقتی کم تحمل می شم و سرت داد می زنم دل کوچولوت چقدر ترسیده می شه . لعنت به من مامانی که گاهی یادم می ره تو کوچولوی من فقط ۵ سالته . عزیزکم بهت قول می دم کمی بیشتر صبور باشم . جوجه کوچولوم ، اینو هیچ وقت یادت نره که مامان همیشه عاشقته .

آرام

۱۳۸٦/۱٠/۱٧

شیرین زبونی

حلما : مامان ، مامان جون کی از کشور کیش !!!! برمی گرده ؟؟

من : مامان ، کیش به جزیره ست ، جزیره ............

***

تلفن زنگ می خوره و حلما جواب می ده .

حلما : سلام مامان جون ، دلم برات تنگ شده ، پس کی میای ایران !!!!‌

آرام

۱۳۸٦/۱٠/٤

مختلف

آقا ، من باید با یک بچه زیادی ! کنجکاو چه کنم ؟ دیروز رفتم می بینم تمام سی دی ها و دی وی دی ها به هم ریخته . می گم حلما ، مامانی اینها چرا به هم ریخته س ؟

حلما : می گم مامان داشتم دی وی دی نگاه می کردم دیدم چند تاش خش !!!!!!!‌ داره ، رفتم همه رو خمیر دندون زدم و شستم ، گذاشتم خشک بشه !!!!‌ تا سی دی هامون درست شه !!

من :  خداجونم ، این کارو دیگه از کی یاد گرفتی مامان ؟؟؟ زدی همه سی دی ها رو خمیر دندونی کردی و خرابشون کردی !!!!‌ 

به خدا از من یاد نگرفته ، حالا من هستم و یک عالمه سی دی و دی وی دی خمیردندونی !!!!!!!

***

بابای حلما هنوز دست بردار نیست . هنوز هرجا که پیش بیاد میره و از دیگران می خواد با من حرف بزنن که برگردم . جالبیش اینه که با هرکی حرف می زنه هنوز خانومم ، خانومم ، می کنه و من حرصم در میاد . نمی دونم دیگه به چه زبونی بهش بگم برو پی زندگیت و برای همیشه فکر منو از سرت بیرون کن . خنده داره ، می گه فکر می کردم همه حرف هاش شوخی بوده !!!! ، باور نمی کردم روزی بیاد که از زندگیم بره بیرون . می دونین چرا ؟

هر موقع بهش می گفتم این راه زندگی کردن نیست . تو زندگی متاهلی باید مسئولیت پذیر باشی . با زندگی مجردی خیلی فرق داره ، این راهی که تو می ری اشتباهه ، کی می خوای به خودت بیای ؟

می خندید و مسخره می کرد . حالا کجای حرف های من به شوخی شباهت داشته ، نمی دونم . ۱۰ سال فرصت کمی نبوده برای اصلاح شدن ، ۱۰ سالی که مداوم من اعلام می کردم که من همیشه این تحمل رو ندارم . من همیشه نمی تونم نبینم ، نشنوم ، نفهمم ، بی خیال باشم ، بگذرم ، گذشت کنم . کی می خوای به حرف های من اهمیت بدی و متوجه باشی راهی که میری اشتباهه و داری کمک می کنی که بالاخره یک روز این زندگی از هم بپاشه .

برام جالبه که هیچ وقت هیچ حرف من رو جدی نگرفته حالا ، می گه فکر می کردم شوخی می کنه !!!! اشک ریختن های من ، خواهش های من ، التماس های من ، که این زندگی رو خیلی پاش زحمت کشیدیم ، خرابش نکن ، شوخی بوده ؟ این که می گفتم به درستی و اشتباهی کارهات فکر کن ، شوخی بوده ؟ یادش رفته ، در جوابم می خندید و می گفت من همینم ، من مردم ، آزادم هرکاری ! دلم می خواد بکنم ، تو هم حق حرف زدن نداری . حق نداری برای من تکلیف تعیین کنی . حالا می گه با من شوخی کرد . رو ، رو برم به خدا . یادش رفته که می گفتم دارم داغون می شم تو این زندگی ، هر شبم اشکه ، هر روزم غصه ، کاری نکن که دیگه تحملم تمام بشه و بزنم زیر همه چیز . یادت باشه اگه روزی رفتم دیگه هرگز برنمی گردم . می خندید و می گفت من خوشحال می شم تو بری . من از خدامه . دستشو می گرفت رو به در و می گفت یا علی همین الان ، تو بری من زندگی می کنم . خوب ، حالا برو زندگی کن .

اما ورق برگشت ، الان من دارم زندگی می کنم . من شادم ، خدا محبت می کنه ویکی یکی مشکلات رو از سر راهم بر می داره ،  تو چه وقت هایی که با هم خوب بودیم و چه وقت هایی که ناراحت بودی ، به من و خانواده م فحش های ناموسی دادی ، بددهنی کردی ؛ از دیدن گریه من خندیدی و منو مسخره کردی .  تو منو تحقیر کردی .تو منو ندیدی ،  اما الان من خوبم ، خانواده م و دکترم ، به خاطر روحیه من خوشحالند . به قول دکترم ، سهم من از زندگی این نبود .تو برای همیشه برای من مردی . سعی کن این رو متوجه باشی .روزی که تصمیم گرفتم دیگه تو زندگیم نباشی روزی بود که تمام دکترهایی که رفتم ، از تمام صاحب نظرانی که نظر بی تعصب دادند ، پرسیدم و مشورت کردم و فهمیدم که ایراد های شخصیت تو به هیچ وجه درست شدنی نیست مگر اینکه خودت بخواهی که ۱۰ سال نخواستی و روز به روز ظلم کردن هات رو بیشتر کردی . دیگه هیچ وقت پام رو تو زندگی تو نخواهم گذاشت . این رو مطمئنم .

و حالاست که دارم به این حرف تو فکر می کنم که به همه عالم و آدمی که باهاشون حرف می زنی می گی که ما تو زندگی هیچ مشکلی با هم نداشتیم . من هیچ وقت مشکلی احساس نکردم . به قول دکترم که حسابی تورو زیر  و رو کرده بود و تو به هیچ وجه نشانه هایی از اصلاح شدن نشون ندادی ، گفت که حق داره بگه ما هیچ مشکلی نداریم . من هیچ وقت نگذاشته بودم مشکلی احساس کنه . با خریتم . با کوتاه اومدن هام . با صبوری کردن های بیخودم . با سازگاری های بیجا . اما دیگه حواسم جمعه که یک راه اشتباه رو دو بار نرم . اینو مطمئن باش.....................

فقط اینو می گم ، بیمار بودن ، بدبین بودن ، بددهن بودن ، کتک زدن ، همه انسان ها رو یا سیاه یا سفید دیدن ، مسئولیت پذیر نبودن در قبال زندگی متاهلی ،خودخواهی و غرور بی جات بیماری نبود ؟

من و بچه رو همه جور تو زندگی ، تو تنگنا قرار دادن ، طبیعی بود ؟ این که با وجود تمام رسیدگی های من که آخر جلو دکترم بهش اعتراف کردی ، تو هرزه بودی ، دوست های مجرد و از خودت بدتر رهات نمی کردن . جلو چشم های من به روابطت با دخترهای دیگه افتخار می کردی و جز به جز روابطت رو توضیح می دادی . اشک من رو می دیدی و با خنده و افتخار کردن ادامه می دادی . روزی که یک سری وسایل رو ته کمدت پیدا کردم و به دوست هات گفتم که اینها چیه ؟ و باور نمی کردم . انکار می کردم که تو هرگز با این همه محبت و رسیدگی که به تو دارم ، سر از جای دیگه در بیاری ، در جوابم بعد از ماه ها که به روت آوردم . بعد از ماه ها که فهمیده بودی من می دونم و به روت نمی یارم . فقط خندیدی و حرف های بی ربط تحویلم دادی . حالم ازت به هم می خوره . اینو می فهمی ؟ از مظلوم نمایی کردن هات . از اشک ریختن هات . از خواهش کردن هات حالم به هم می خوره ، سعی کن این رو بفهمی .........................

آرام

۱۳۸٦/٩/٢٤

من چه سبزم امروز .......

امروز یکی از روزهای خوب خداست . من حالم خیلی خوبه . از صبح انرژی مثبته که همین طور میاد سراغم . از اون حس های خوبی که پیش خودت فکر می کنی عجب آدم قدرتمندی هستی و هرکاری بخوای و اراده کنی می تونی انجام بدی .......

***

تو تمام عمرم همه به من گفتن عجب خوش شانسی ، ما آب می خوریم چاق می شیم و تو غذات هم خوبه و همچنان لاغری و با یک زایمان شکمت به پشتت چسبیده !!!  که البته این تعارف بود ولی خوب ، هم فعالیتم زیاده و هم مربوطه به سالهای قبل که مدتی ورزش می کردم و عضله شکمم شل نیست .

آما ؛ آما ؛ بنده بعد از جریان جدایی ، انگار اشتهام باز شده و اعصابم زیادی راحت شده که سه چهار کیلویی چاق شدم و مسلمه که این اضافه وزن شامل شکم درآوردن هم می شه ، در حالی که همه دارن هشدار می دن که داری چاق می شی و به توصیه خواهرم باید یک ماهی منو بفرستن خونه بابای حلما که دوباره با هیکل خوب برگردم !!! .... دیشب در یک اقدام انتحاری برای اولین بار در تمام عمرم یک نفس دو تا ساندویچ استیک خوردم و امروز من هستم با دنیایی عذاب وجدان که کوفت بخوری ، نمی تونستی جلوی شکمتو بگیری ؟ .... خلاصه امروز من هستم و اشتهایی عجیب ، و احساس این که هر زمان اراده کنم توانایی خوردن یک گاو گنده رو دارم . به نظر شما چی به سرم اومده ؟؟!!!! .......

***

حلمای ۵ سال و نیمه ی من همچنان اشتباهاتی تو صحبت کردنش داره که من کیف می کنم و ابدا سعی نمی کنم درستش کنم . به نظرم خیلی بامزه ست این طور حرف زدن بچه ها ....

حلما :  مامان چقدر لباس های گرمالو ! تن من می کنی ، تو اصلا فکر نمی کنی این طوری من پخیده می شم ؟؟؟!!!!‌

من :

آرام

۱۳۸٦/٩/۱٥

کشف جدید حلما !

دوست جون ها این پست بی تربیتی یه . گفتم که گفته باشم ......

حلما : مامان می خوام یک راز بهت بگم . خیلی خصوصیه ....

من : چیه قربونت برم . بگو مامان . می شنوم .

حلما : مامان ، اون روز داشتم می رفتم دستشویی تو مهد ، بهنود رو دیدم که جیش می کرد . مامااااااااان ، تازه شم خاله مهناز ( دوستم ) که داشت مامی عرفان رو عوض می کرد هم ناز !!!عرفان رو هم دیدم .

من : ببین مامان ، این عضو هم یک عضو کاملا معمولیه مثل دست و پا ................

در آخر بحث

حلما : مامان تا حالا تو می دونستی ناز!!‌  پسرها ، یک خط دو نقطه ست !!!

من :

آرام

۱۳۸٦/٩/٤

از همه جا

خوابم میاد . تازه اومدم اداره . هیچی مرخصی نداشتم و همه رو بدون حقوق رد کردم و کلی از این بابت غصه دار شدم . اینقدر به خودم نرسیدم که ریه هام عفونت کرد . این سرماخوردگی لعنتی هم دست از سر من و حلما بر نمی داره . الان اداره هستم . خمیازه می کشم . چای می خورم . خمیازه می کشم . چای می خورم .........

***

هرشب برای خودمون برنامه ای دارم و حسابی مشغولیم . دیشب با خواهرم اینا کنسرت احسان خواجه امیری بودیم و حسابی خوش گذشت . امشب با دوست هام برنامه دارم و فردا با یکسری دیگه شون دور همیم . خلاصه مشغولم حسابی . اینقدر که مامانم غر می زنه که اگر یک کم تو خونه پیدات می شد و استراحت می کردی این طور مریض نمی شدی . فکر کنم دارم تلافی اون ده سال کذایی رو در می یارم . که مداوم کار بیرون و کار خونه و اعصاب خوردی و خستگی بود . حالا مامان عزیزم شام و نهار آماده می کنه و من و دخترکم به تفریح مشغول ! ..... خوش می گذره اساسی .

***

حلما : مامانی ، بابا و مامان متین دوستم ، مثل شما از هم جدا شدند . ولی یک فرقی با تو و بابام دارند . اونم اینه که متین ۲ تا مامان و ۲ تا بابا داره . تازه شم ۲ تا خواهر و برادر هم داره . خوش به حالش !! من هم ۲ تا مامان و ۲ تا بابا می خوام داشته باشم ......

من : خدا رحم کنه !!!  

آرام

۱۳۸٦/۸/٢٧

مامان بی خیال

من و حلما واقعا حال بدی داشتیم . تب شدید ، سرفه و ...... .

شب موقع خواب :

حلمای مامان ، من خیلی حالم بده ، تو خدا رو شکر الان بهتری . من می خوابم کاری داشتی صدام کن .

صدای دخترکم رو می شنوم ، اصلا نای بلند شدن ندارم . از دردِ کشیدن موهام بیدار می شم ،

حلما : مامانی عجب خوابی هستی . هرکاری کردم بیدار نشدی همین که موهاتو کشیدم چشماتو وا کردی . پاشو مامان ، من تب دارم . پاشو به دخترت برس !!!!!!!!!!!!

***

حلما : مامان می شه این اسباب بازیهایی که من ریزیدم !!! تو جمع کنی .

***

حلما : مامان من امروز بلوز سفیدمو با دامن می پـِـّره !!!! می پوشم .  ( دامن کلوشی که موقع رقصیدنش پر می خوره !!! )‌

آرام

۱۳۸٦/۸/٢٠

دخترک شیرین من

حلما : مامان امروز خانوممون نیومد مهد ، مدیرمون گفت ندا جون مریض بوده . خیلی براش ناراحتم .

من : آخ طفلک ، حتما سرما خورده .

حلما : نه مامان من مریضی شو می دونم . حتما یا قلبش شکسته !!!!‌ یا سکته مغزی کرده !!!

***

از سه شنبه عصر مهمون های عزیزی داشتم که بسیار خوشحالم کردند . مهروش ، قهرمان و یسنای عزیز  . حیف که کم موندند ولی همین مدت هم واقعا خوشحالم کردند .مهروش جان بعد از رفتن شما حلما تا یک ربع بهانه یسنا رو می گرفت و دلتنگی می کرد . امیدوارم زودتر ببینمتون . اینقدر این زن و شوهر آدم های صمیمی و راحتی بودند که من اصلا احساس نمی کردم مهمان دارم . به شدت مشتاق دیدار دوباره تون هستم .

آرام

۱۳۸٦/٧/٢٩

این احساس لعنتی

چند روزیه درگیر این احساس لعنتی ام . دلسوزی . کاش من هم تو دلم کینه جا داشت . کاش می تونستم تو هرموردی از زندگیم بی تفاوت عمل کنم . کاش می تونستم بی خیال باشم . هفته پیش با بابای حلما،  در مورد حلما صحبت می کردیم . قرار بود فرداش بهش چیزی رو خبر بدم . هرچی تماس می گرفتم قطع می کرد ، ... تا این که فهمیدم یکی دوساعت قبلش تصادف شدیدی کرده بودند . به همراه دو تا از همکارهاش . ظاهراً یک ماشین مدل پایین ترمز می بره و با سرعتی که داشته توی زیرگذر ماشین اینها رو که اصلا راه فراری نداشتن ، داغون می کنه . خدا واقعاً بهشون رحم کرده . پدر حلما توی ICU بود ، ضربه ای که به سرش خورده بود و به خیر گذشته بود ، شکافی که سرش برداشته بود تا پایین پیشونی و مچش که کاملا توی فرمون ماشین گیر کرده بود و اتاق عمل و پلاتین و .... . فقط دعا می کنم که مشکل بی حسی انگشت هاش برطرف بشه و پیش بینی ناجور پزشکش درست از آب درنیاد .

وظیفه انسانی خودم می دونستم که به دیدنش برم . اما اینقدر از شنیدن این خبر شوک شده بودم که اشکم بند نمی آمد . با این که این همه اذیتم کرد، این همه ظلم کرد و من این همه تو این سالها اشک ریختم و آزار دیدم ، اما دلم نمی خواست آزاری ببینه . خودش هم آدمی بود که تحت ظلم خانواده ش بود به نوعی . مادری خوش گذرون که فقط نیاز مادیش رو ازش می خواست دریغ از .......  بگذریم .

این که مامانش اجازه نداد ببینمش ، برخلاف استقبال خودش ، شاید خوشحالمم کرد . نمی تونستم با این وضع داغون ببینمش و به روی خودم نیارم .

دوست هاش دوباره تماس هاشون رو شروع کردند . همون دوستش که وکیله ، سه شب پیش پای تلفن اشک می ریخت و التماس می کرد . که چی ، فقط تو دلسوزشی . تو می تونی به دادش برسی . افسردگیش بسیار شدید شده ، مدام به خودکشی فکر می کنه . به گفته دوستانش راه می ره و می گه فلانی با من شوخی کرد ، فکر نمی کردم روزی از دستش بدم . یا خودم رو می کشم یا اینقدر تلاش می کنم دوباره این زندگی برقرار بشه . توی این هیر و ویر نتیجه کنکوری که داده ، اومده و حقوق قبول شده ، همونی که من مجبورش کردم بخونه . همونی که من نصفه شب بیدار می نشستم پا به پاش تا خوابش نبره و اون طبق معمول مسخره می کرد که چیزی که برام امکانش وجود نداره رو تو داری مجبورم می کنی . حالا نتیجه اومده و قبول شده و اون می گه امکان نداره من برم . برای کی ، برای چی ؟

احساس دلسوزی خودم یک طرف . عقل و منطق یک طرف . حس دوست داشتنی که به هیچ وجه دیگه وجود نداره . اما ، به قول دکترم مهربونی !! که از وجودم بیرون نمی ره . گاهی دلم می خواد یک جور کمکش کنم . بی انگیزه ست . به شدت افسرده و داغونه ........

گاهی به خودم می گم دیگه به من چه که اون چه حالی داره ، گاهی به بدبختیهاش فکر می کنم و این که یقین دارم کسی به دادش نمی رسه . کاش این احساس لعنتی دست از سرم برداره .........

۳۰ مهر ، اضافه شده :

دیشب رفتم با دکترم مشورت کردم . از این حس لعنتی رهام کرد . خیلی صحبت کردیم با هم ، اون می گه پشیمونه ولی در عمل هیچ رفتاریشو عوض نکرده . من هم منظورم از حس دلسوزی این نبود که بخوام برگردم به اون زندگی . فقط دلم می خواست کاری از دستم بر بیاد و انجام بدم . که این حس هم خدارو شکر برطرف شد . همین دیروز براش SMS زدم که در جریان باش 750 تومان دادم برای مهد حلما و درست کردن دندون هاش . گفتم که به عنوان پدرش شاید بخوای توی مخارج بچه ت شریک باشی . ( چون به شدت دم از احساس مسئولیت در برابر دخترش می زنه و معتقده من مسئولشم ، البته بارها امتحان کردنش این طور نتیجه داد که فقط ادعاست و حرفه ، نه در عمل احساس مسئولیت . ) خلاصه در جواب ، چیزی برام نوشت که نصف احساس دلسوزی نسبت به این آدم پر کشید و رفت .

به قول دکترم دلسوزی اشکالی نداره تا حدی که دوباره تبدیل به احساس ترحم نشه و منو دوباره توی یک رابطه بیمار نکشونه . اون هم با کسی که هنوز همون آدم سابقه .

من باید یاد بگیرم دلسوزی برای کسی کنم که دلش برای من بسوزه . دیشب تا به حال این جمله رو با خودم تکرار می کنم .........

آرام

۱۳۸٦/٧/۱٧

 

خواهرها و احیاناً برادرها !! خدمت شما عارضم ، من نوشته های این خواهر عزیز رو بسیار دوست دارم ، همچنین طنزی که در نوشته هاش به کار می بره . شما هم مثل من برید و ببینید چه جوری آویزونین . من که کاملا با پانته آ عزیز موافقم .

آرام

۱۳۸٦/٧/٧

درک بچه ها چه اندازه ست ؟؟؟

مامان ، ببین خانوم معلممون به بچه های پارسالش وقتی حرف می زنه می گه عزیزدلم . اما چرا به ما که شاگردای تازه ش هستیم نمی گه . من فکر می کنم اونها رو بیشتر از ما دوست داره .

***

به طرز عجیبی وقت کم می آرم . هزار تا کار انجام نشده دارم که واقعا فرصت نشده بهشون برسم نه که نخوام . تا دیروقت که سرکارم بعد هم مشغول برنامه های دخترکم . فعلا آرزوی دو سه ساعت خواب بی دغدغه دارم.

***

داریم با دکترم یک NGO  زنان مطلقه ! ، تشکیل می دیم ( توی شیراز ) ، مشتری نبود ؟؟؟؟

***

یک چیزی رو من نمی فهمم اون هم حرف هایی که از یک سری دوستانم شنیده بودم در مورد مشکلات زنان مطلقه . پس چرا من این مشکلات رو ندارم ؟ نه خانواده نه محل کار ، رفتارم همون رفتار قبله و هیچ چیز تغییر نکرده . شاید مثل اونها حساس نشدم نسبت به وضعیتم ، نمی دونم ؟

***

می گم که چرا ملت این طوریند ؟؟؟ یک هفته پیش یک آدم بیمار و با عرض معذرت عقده ای ماشین نوی من بیچاره رو که حتی پلاک نداشت ،  و روز قبل تحویل گرفته بودم ، دور تا دور خط خطی کرده بود . خوبه که تو پارکینگ خودمون بود و خوبه،  خونه جای بد شهر نیست و همه همسایه ها همه دکتر متخصص و مهندسن !!! 

***

ما خوبیم ، شکر . زندگی جریان داره و با مشکلات ریز و درشتش می گذره .

آرام

[ خانه |آرشيو| پست الكترونيك ]

©template designed by: www.persiantemplates.com